بخش اول :
راوی پس از دو هفته به جمع کسان خودش در رولتنبورگ می پیوندد، در طبقه ی پنجم اتاقی به او می دهند راوی از ملتزمان رکاب ژنرال است. راوی تکلیف خودش را  نمی داند که چرا به تعبیر خودش به ژنرال چسبیده است، از این رو سر میز شام هنگام ملاقات با مسترآستلی صحبتهایی با مردک فرانسوی دارد که در واقع مخاطب اصلی اش ژنرال است.کار راوی و مردک فرانسوی درباره ی ضعف روس ها به مشاجره کشیده شد، کم کم باعث خشم ژنرال شد که ماریا فیلیپورنا وارد بحث می شود ،سعی می کند بحث را به سمت دیگری هدایت کند. اما مستر آستلی بر خلاف ژنرال  احساس خوش آیندی نسبت به این بحث ها داشت و او را به گیلاسی شراب دعوت کرد.
عصر آن روز پولینا را می بیند، بعد از اندکی بحث کردن با او متوجه می شود از پطرزبرگ خبر رسیده که مادربزرگ در حال مرگ است و همه منتظر خبر مردن او هستند. آن دو درباره عشق مستر آستلی به پولینا و هم چنین مردک فرانسوی صحبت کردند، این که او نظرش این بود  با مستر آستلی ازدواج کند چون درعین حال که فهیم تر بود، پول دارتر  نیز بود. پولینا هفتصد فلورین را به او بر می گرداند و از او می خواهد در بازی رولت هر چه بیش تر برای او پول به دست بیاورد.
او به این فکر می کند که آیا پولینا را دوست دارد یا نه؛ ولی فعلاً مهم تر برایش این است که باید برای مأموریتش به بازی رولت برود.

بخش دوم :
به قمار خانه وارد می شود به توصیف سالن قمار، قماربازان و حس خوش آیندش می پردازد. این را بیان می کند که دو نوع قمار وجود دارد و هر یک متناسب چه گروهی است.
درقماری که مختص جلتلمن هاست  پول نباید اهمیت داشته باشد و کسی که می بازد نباید احساساتش تحریک شود، باید این طور بنمایاند که پول بی ارزش است و ...
به اشراف مأبا نه بودن آن می پردازد، این که بازی فقط باید جنبه‌ی سرگرمی برای تماشاچیان داشته باشد و این خود نیز یکی از ویژگی های اشرافی بودن قمار است.
هنگامی به بازی می رود تصمیم می گیرد،از پول پولینا آکساروونا فقط صد فلورین را به بازی بگذارد، سرانجام توانست صدو شصت فردریک به دست بیاورد ،آن را برداشت و به جست و جوی پولینا به راه افتاد. همه در باغ ملی در حال گشت و گذار بودند، او پولینا را موقع شام دید و پول را به او داد و گفت : دیگر برایش قمار نمی کند ، دلیلش برای پولینا قانع کننده نبود ، نصف آن پول را به خودش برگرداند و گفت از این به بعد به قمار ادامه می دهی نصف نصف در حالی که به اعتراض های او گوش نمی داد رفت.
بخش سوم :
پولینا از احساسات او نسبت به خودش کاملاً خبر داشت و حتی اجازه داد علاقه اش را نسبت به او ابراز کند بدون این که خودش ( پولینا) بخواهد توجهی به این احساسات نشان دهد و این به نظر راوی برای او مؤید اهانت و تحقیر بود.
رابطه‌‌‌ی خودش با پولینا را شرح می دهد. سپس از مادموزال بلانش حرف می زند و این که اظهار می دارد نسبت به این گونه زن ها شکاک است.
بخش چهارم :
از باخت خود در بازی قمار می گوید در حالی که پولینا، مادموزال ، ژنرال و مردک فرانسوی نیز حضور دارند. پولینا طوری تظاهر می کند که انگار حرف های او را شنیده است. او به دروغ متوسل می شود؛ می گوید با پول خودش بوده است که در بازی قمار شرکت کرده است و این دومین بازی است که جیبش خالی شده است. ژنرال بیان می کند که مشخص نیست کدام یک از حرف های تو درست است و کدام یک درست نیست.
بخش پنجم :
پولینا از او خواست که در گردش همراهش باشد.او بدون هیچ مقدمه ای از پولینا پرسید. چرا آقای مارکی با شما بیرون می آید و پولینا توضیح داد ولو که  همه ی املاک ژنرال در اختیار مردک فرانسوی است و اگر مادربزرگ نمیرد همه ی املاک را صاحب می شود. بعد از عشق و علاقه‌ی ژنرال نسبت به مادرموزال بلانش صحبت می کند، پولینا به او می گوید شما دل خودتان را به چه خوش می کنید، با باختن پول های من؟ او می گوید من به شما گفتم برای کسی نمی توانم قمار کنم به خصوص شما ولی چون دستور دادید اطاعت کردم. این پول را برای چه می خواستید ؟
پولینا علی الحساب توضیح می دهد برای این که مبلغ زیادی مقروض است و امیدش  فقط بازی قمار است. راوی می‌گوید به هر قیمتی به پول نیاز دارید، مثل غریقی که به هر خاشاکی چنگ می زند از او سؤال می کند آیا قرضتان به مردک فرانسوی نیست، پولینا می گوید امروز شما خود را از هر قیدی آزاد می دانید، آیا هستید ؟  او اظهار می کند که من بنده ی شما هستم و به خودم هم اجازه می دهم که همه چیز را بگویم.
بحث آن ها در این رابطه ادامه می یابد تا این که پولینا از او سؤال می کند ،آیا حاضرید کسی را که من دستور می دهم بکشید و بحث به این سو سوق می یابد.
بخش ششم :
از پولینا می گوید. وضعیت ظاهری او و این که از کی و چگونه دوستش دارد.
با آقا و خانم بارون آشنا می شود. ( آقا و خانمی اشرافی)
وضعیت ظاهری آقا و خانم بارون را توصیف می کند. همان طوری که پولینا دستور داده بود از آن ها استقبال می کند؛ ولی گاهی به ابتکار خودش بچگی هایی را نشان می دهد. به این دلیل بارون و خانمش وحشت زده شده بودند، شاید هم به قول خودش آن ها به اشتباه افتاده بودند؛ چون او لباس هایی تمیز و مرتب پوشیده بود.
نزد ژنرال می رود و ژنرال اذعان می کند، او با آقا و خانم بارون برخورد کرده است ، ابتدای ملاقاتش تا پایان را برای رد این موضوع توضیح می دهد. سپس ژنرال نزد مردک فرانسوی می رود و او فریاد می کشد، که کارش از روی عصبانیت بوده است و دوباره شروع به دادن توضیحاتی می کند از جمله این که قصد معذرت خواهی از بارون دارد و ...

ژنرال نسبت به رفتنش از نزد آقا و خانم بارون مخالفت می کند. تصمیم گرفت رضایت آقا و خانم بارون را این گونه به دست بیاورد که دیگر او از آدم های منزل ژنرال نباشد و طلب او هم پرداخت می کند. او بیان می کند ، این کار به این طریق نمی تواند پایان یابد؛ چون من خودم از نظر حقیقی دارای صلاحیت هایی هستم و در منزل شما فقط یک آموزگار بودم و لاغیر بنابراین شما نباید جواب گوی اعمال من باشید و...
می گوید فردا از بارون تقاضا می کنم  توضیحاتی را برایش بدهم و ... ژنرال فریاد می کشد که از این امر افتضاحی را برای من به بار می آوری و او می گوید لازم نیست من را برای کاری که هنوز اتفاق نیافتاده است بازداشت کنید.
ژنرال به آلکس ایواندریپچ می گوید شما را مجبورم موقت از این جا بیرون کنم ولی بعد باید نزد من بازگردی و ... پس با خود فکر کرد که نسبت به کار ژنرال باید هوشیار باشد.
بخش هفتم :
او صبح به گارسون زنگ زد و خواست که کرایه اش را جدا نگه دارند با وجود این که هنوز قمار را نبرده؛ ولی ثروتمندانه فکر می‌کرد در همین هنگام که تصمیم گرفت به مستر آستلی سر بزند مردک فرانسوی از راه رسید.
بیان می کند که قیافه ای خیلی مهربان و مؤدب به خود گرفته چون برای کاری نزد او رفته بود و این طور وانمود کرد که پیام آور و شاید هم نقش میانجی را از طرف ژنرال داشته باشد و سؤالی از او پرسید که برای دگریو ( مردک فرانسوی ) خوشایند نبود.
ژنرال از او خواسته است از مقاصدی که دیروز داشته چشم پوشی کند و...
به محض مهیا بودن شرایط او را دوباره بپذیرد و در تمام این مدت حقوق او را پرداخت می کند. او شروع می کند به توضیح دادن که خیلی راحت می تواند نزد بارون و به خصوص خانمش برود اما خیلی ها به اشتباه فکر می کنند که او برای به دست آوردن دوباره ی موقعیتش معذرت خواهی کرده است. او با این حرف ها سعی می کرد به او بفهماند که دیگر نزد بارون برای انجام آن کار نمی رود.
دگریو که می بیند آلکسی به هیچ صراطی مستقیم نیست از راه های دیگری اقدام می کند و او را اخراج می کنند و او با خونسردی با او برخورد می کند و می گوید من مستر آستلی را با عنوان میانجی نزد بارون می فرستم.
دگریو خواهش می کرد که این کارها را رها کند؛ ولی آلکسی کلاهش را برداشت و بلند شد، به گفته ی خودش انگلیسی ها آدم های لجوجی هستند. او (دگریو ) کاغذ تا شده ای را به او داد که بخواند و جوابش را بدهد. آلکسی پس از خواندن نامه شروع به لرزیدن کرد و دگریو اظهار می کرد که متوجه این امر نشده است آلکسی از او سؤال کرد که چرا؟ در ابتدا از همین راه شروع نکرده و اگر برای انجام این مأموریت آمده چرا از اول نامه را نداده است ؟
دگریو بیان می کند چون از محتوای کاغذ آگاه نبوده است می خواسته مقاصد او را بفهمد و آلکسی متوجه می شود که تمام این کارها از قبل هماهنگ شده بوده است و دگریو همچنان تظاهر به خودداری می کند.
آلکسی از این ماجرا متوجه دو چیز شد که بین تهدیدها چه بیم و هراسی می تواند برپا کند و این که مردک فرانسوی چه نفوذ عجیبی بر پولینا دارد. و به یاد آورد که پولینا اظهار می کرد از مردک فرانسوی متنفر است که ، پس تمام شواهد و قراین موجب صحبت این امر بود.
 بخش هشتم :
آلکسی موقع گردش به مردک انگلیسی (مستر آستلی) برخورد کرد و متوجه شد او نیز می داند که وی خانواده اش را ترک کرده است . تصمیم گرفتند به قمارخانه بروند و آلکسی همه چیز را برای او تعریف کند.و او در نیم ساعت همه چیز برایش تعریف کرد. ملاقاتش با دگریو ( مردک فرانسوی ) را تعریف کرد، کاغذ را به او داد و عقیده اش را جویا شد ، گفت خودم را قادر می بینم که این مردک فرانسوی را بکشم، حتی مسترآستلی هم با این نظر موافق بود.
وقتی آلکسی متوجه علاقه ی مستر آستلی نسبت به پولینا شد اندکی مکث کرد سپس خواست فقط عقیده ی او را نسبت به اینکه چرا ژنرال این قدر می ترسد و برای عمل احمقانه او این قدر مبالغه به خرج می دهد؟ ... و این که این نامه سؤالاتی را برای او به وجود آورده این که پولینا در نامه اش چرا عذرخواهی کرده ؟ چرا این کار می تواند مانع ازدواج ژنرال با مادموزال بشود؟و... مستر آستلی گفت: من فقط صحت این ماجرا را می توانم تأیید کنم که تمام این قضایا مرتبط به مادموزال بلانش است.
و مسترآستلی می گوید به نظر می رسد که مادموزال نمی خواهد هیچ برخوردی با بارون و خانمش داشته باشد. او می گوید دو سال است که مادموزال در فصل قمار در لورتنبرگ است. اتفاقات جدیدی افتاده این که به او مادموزال کوینگ می گویند ، دگریو را هم یاد کنی مستر آستلی شروع می کند و جزئیاتی را از مادموزال بلانش برای آلکسی شرح می دهد از جمله این که مادموزال چگونه قمار می کرد و الان چرا بسیار در پی این است با ژنرال ازدواج کند و تا ازدواجش نباید افتضاحی به بار آورد و توجه بارون را جلب کند و ...
آلکسی از این که مستر آستلی از تمام این قضایا با اطلاع بوده و به او چیزی نگفته بسیار خشمگین می شود.
بعد بحث شان به سمت بابوشکا سوق می یابد که همه از جمله ژنرال، پولینا و حتی دگریو منتظر مرگ او هستند دگریو‌؛ چون او نیز از ارث بهره ای خواهد برد و بعد از آن پولینا به این دلیل با او ازدواج خواهد کرد. که ناگهان صدایی شنیدند که از روی بالکن همان خانه آلکسی ایوانویپچ را مورد خطاب قرار می دهد و هر دو به آن سمت دویدند.
بخش نهم:
مادربزرگ خیلی به صورت ناگهانی نزد آن ها آمده بود و احوال همه را از آلکسی می پرسید از او خواست که او را نزد ژنرال ببرد ، هم چنین خواست عمارتی راحت در طبقه اول به او بدهند، او را نزد ژنرال بردند, در حالی که او در همان خانه در مجلسی بود همه بسیار متعجب و حیران بودند، مادربزرگ خطاب به ژنرال گفت : «بسیار خوب ، این خودم به جای تلگراف » مادربزرگ پس از آشنایی با مادموزال بلانش به ژنرال اطلاع  داد که در طبقه اول عمارت او زندگی خواهد کرد ، سپس پولینا را دید، از معالجه و درمانش برای او توضیح داد. به دلیل این که  طبیب ها آب های گرم را برای تنگی نفس پیشنهاد کرده بودند به این جا آمده بود.
مادر بزرگ کم کم با همه ی کسانی که در آن جا حضور داشتند اندکی صحبت کرد‌، از مستر آستلی خوشش آمد، او را به عمارتش دعوت کرد؛ سپس خواست که به منزل خودش رود و همه به دنبال او راه افتادند.
بخش دهم:
آلکسی قضیه ی اخراج شدن را برای مادربزرگ تعریف کرد و مادربزرگ به ژنرال گفت :
 تو چه طور گذاشتی با آموزگار بچه هایت این گونه رفتار کنند و...
و هم چنین آلکسی را تحقیر کرد که چرا و چگونه این ناسزاها را تحمل می کند؟
مادربزرگ از آلکسی خواست که بارون را در گردش به او نشان دهد ، هم چنین خواست دو نفر را استخدام کند که صندلی او را حمل کنند ..
مادربزرگ با آلکسی به طرف قمارخانه راهی شدند، همه برخلاف میل مادربزرگ دنبال سرش او را همراهی می کردند.
ابتدا کسانی را که در حال بازی رولت هستند، توصیف می کند، سپس مادربزرگ وارد بازی می شود و پول زیادی را برای بازی می گذارد که آلکسی نسبت به این وضعیت شکایت می کند مادربزرگ دوبار بازنده می شود و بار سوم بالاخره با گذاشتن دو سکه ؛ یک کیسه‌ی پنجاه فردریکی به اضافه ی  بیست فردریک دیگر برنده می شود اضطراب مادربزرگ لحظه به لحظه زیادتر می شود.
مادربزرگ بالاترین عددی که در بازی می توان گذاشت را قرار داد ( دوازده فردریک) و بار اول بازنده شد؛ ولی در بار دوم بزرگ ترین برنده قمار شده بود و همه با احترام مخصوصی با او برخورد می کردند. مادربزرگ پس از آن دو بار دیگر پشت سر هم برنده شد و دستور داد طلاها و اسکناس ها را در کیف ببندند و بروند.
بخش یازدهم:
در راه که برمی گشتند مادربزرگ به هر کسی که از کنارش رد می شد سکه ای می داد. به ندوریا هم  دو ... سه سکه ای داد و حتی به آلکسی پیشنهاد کرد که پنجاه فردریک به او قرض دهد و او هم در بازی قمار شرکت کند.
مادربزرگ خود نیز تصمیم داشت باز هم به بازی برود و همه به او گوشزد می کردند که ممکن است شانس با شما یار نباشد و از شما روی گرداند آن وقت مدام بازنده می شوید؛ اما مادربزرگ گوشش به این حرف ها بدهکار نبود و بسیار بر این امر مصمم بود که باز هم در بازی شرکت کند، می گفت من نمی توانم مثل شما این جا بمانم تا کپک بزنم.
آلکسی می خواست به منزل خودش برود، کسی را در پی او فرستادند که ژنرال با او کار دارد. وقتی آلکسی آن جا رفت دگریو ، مادموزال بلانش و مادرش در آن جا حضور داشتند. همه در جنجالی بزرگ بودند و وقتی آلکسی را دیدند به جز مادموزال همه به نحوی وضع ظاهری و چهره ی خود را تغییر دادند.
ژنرال با لحن مهربانانه ای شروع کرد؛ ولی دگریو با لحن خشمناک وارد شد و گفت: اصل مطلب این است که ژنرال از شما می خواهد او را نابود کنید.
دلیل آن ها این بود که او نباید به قمار ادامه دهد؛ چون تمام ثروتش را به باد می دهد و آن وقت آن ها که نزدیک ترین وارثان او هستند از همه چیز بی بهره می مانند. و آن ها از او می خواستند که مادربزرگ را تشویق کنند که بازی را ترک کند در ادامه ی این بحث بود که گارسون طبقه ی اول خبر داد که مادربزرگ نتوانست بخوابد و منتظر آلکسی است تا او را به بازی ببرد.
بخش دوازدهم:
مادربزرگ و آلکسی به طرف قمارخانه رفتند و در راه مادربزرگ به پوتاپیچ و مارتا گفت: برگردند. مادربزرگ در قمارخانه دائم در حال باخت بود به جز یکی دوباری که برنده شد بازی تا عصر ادامه پیدا کرد تمام پول های مادربزرگ در کیف تمام شد و فوراً با آلکسی بیرون آمد تا به صراف خانه ای برود اوراق بهادار را به پول تبدیل کند که ژنرال ، دگریو، مادموزال بلانش و مادرش را دید و بی توجه به آن ها به راه خود ادامه داد.
ژنرال سعی کرد او را به قله دعوت کند و دگریو هم به کمک او آمد و گفت : آن جا می توانید روی علف های تازه شیر بنوشیم و... ولی این حرف ها هیچ فایده نداشت و آن ها به صراف خانه رسیدند.
پس از آن مادربزرگ به قمارخانه برگشت دگریو سعی می کرد به مادربزرگ کمک کند؛ ولی باز هم  بردی در کار نبود. آن ها از قمار خانه خارج شدند.
مادربزرگ تصمیم گرفته بود که برگردد و تا زمان حرکت قطار دو ساعت فرصت داشت؛ پس دو سند باقی مانده را به آلکسی داد تا آن ها را نیز به پول تبدیل کند.
همه از رفتن مادربزرگ متعجب شده بودند.
مادربزرگ خواست که پولینا ( پراسکوویا)را نزد او بیاورند و صحت ازدواج ژنرال با مادموزال را از پولینا جویا شد و سپس از او خواست که با او به مسکو برود.
 و در ضمن مادربزرگ تصمیم داشت سریع تر برگردد که نذرش را که همان ساختن کلیسا است ادا کند.
پولینا بالاخره تصمیم گرفت با مادربزرگ به مسکو برود، مادربزرگ پنجاه فردریک به آلکسی داد ،آلکسی به اتاقش رفت که پس از نیم ساعت ناگهان فردی به اتاقش آمد و به او اطلاع داد که مادربزرگ سریع می خواهد تو را ببیند. مادربزرگ از او خواست که به بازی بروند؛ ولی آلکسی گفت: نمی آید و پول را روی صندلی نزدیک مادربزرگ گذاشت و رفت.
مادربزرگ با پوتاپیچ رفت. ابتدا او مادربزرگ را همراهی می کرد؛ ولی او هم مادربزرگ را رها کرد؛, سپس یک پرنس لهستانی به او کمک کرد که گاهی تقلب می کرد. خلاصه مادربزرگ متوجه شد، تمام پولش را باخته است.
بخش سیزدهم :
اکنون نویسنده تنها و افسرده در شهری کوچک از شهرهای آلمان است و تصمیم می گیرد چیزها را شرح دهد؛ پس ابتدا ماجرای مادربزرگ را خاتمه می دهد؛ مادربزرگ آن روز در قمار از دو لهستانی کمک می خواست که او را بسیار راهنمایی می کردند و حتی یک شانس برایش باقی نگذاشتند.همان روز قبل از ساعت 11 وقتی ژنرال و دگریو متوجه ماندن مادربزرگ شدند به عمارت او رفتند و ژنرال حتی ماجرای عشقش را برای مادربزرگ تعریف کرد؛ ولی بی فایده بود و مادربزرگ او را با عصایش از اتاق بیرون کرده بود و دگریو فقط به این امر می خندید.
مادموزال که تصمیم قطعی خود را گرفته بود ژنرال را به گردش فرستاده و خود را از نظر دور کرده بود ، متوجه شد که آقای پرنس یک مرد بی چیز و فقیر است.
صبح همان روز به دنبال مستر آستلی می گشت که متوجه شد با عجله از راه آهن می آمد، ظاهراً برای کارهایش به فرانکفورت رفته بود.
و پولینا هم در باغ ملی گردش کرده بود یا در خانه مانده بود و مطمئن است که گفت و گویی بین ژنرال و پولینا درگرفته است. پس از سلام کردن پولینا به آلکسی، به اتاقش برگشت و به روابط خودش با پولینا فکر می کرد این که او فقط آلکسی را برای بیان رازهایش می خواست ... از عشق او مطلع بوده است و از اینکه خودش را بی تفاوت نشان می داده است تا او را تحقیر کند مسرور می شده است و ...
نامه ای را با این مضمون برایش نوشت که من بیش تر اوقات را در اتاقم سپری می کنم اگر کاری دارید مرا طلبیدگارسون نامه را برایش برد.
ژنرال کتباً او را خواست بسیار گریه و زاری می کرد، منظورش از تمام حرکات این بود که برود و مادموزال را تشویق به برگشتن و ازدواج کند. او مثل آدم مفلوکی از همه جا صحبت می کرد و حرف های آلکسی را متوجه می شد و...
آلکسی کاری از دستش ساخته نبود، او را به گارسون طبقه سپرد و داشت می رفت که پوتاپیچ از طرف مادربزرگ آمد و ...آلکسی نزد مادربزرگ رفت ، او از آلکسی معذرت خواهی کرد و خواست او را نزد مستر آستلی تایید کند تا مقداری پول هشت روزه به او قرض دهد.
مستر آستلی نزد او آمد و سه هزار فرانک را در مقابل رسیدی به مادربزرگ داد و رفت. مادربزرگ از آلکسی خواست که او نیز برود.
آلکسی با مادربزرگ خداحافظی کرد و سفارش کرد که پیشنهادش را به پولینا گوش زد کند. آلکسی به اتاق ژنرال رفت، دگریو بلانش آمده تا لحظه ای او را تسلی دهد؛ سپس به اتاق خودش رفت که متوجه شد در باز است، داخل اتاق رفت دید پولینا بر صندلی نشسته است.
بخش چهاردهم :
پولینا نامه ای سرگشاده را که دگریو به مادموزال نوشته بود به آلکسی داد ، او پس از خواندن گفت: مگر چیز دیگری از دگریو انتظار داشتید.
او گفت به فرانکفورت می روم و اگر پنجاه هزار فرانک را خواست از مستر آستلی قرض       می گیرم، از پولینا خواست بماند تا یک ساعت دیگر برگردد.
به قمار خانه رفت و شروع به بازی کرد چند باری را برد و چند باری را باخت چنان سرگرم شد که خانمی آمد و سکه های طلا را جمع کرد و به او داد و سراغ بازی دیگری که بد هم نبود     ( سی و چهل ) رفت.
مقدار زیادی برنده شده بود؛ طوری که جیب هایش از سنگینی و پری باد کرده بود نمی توانست به راحتی راه برود. سریع قمارخانه را ترک کرد به سمت همان خانه رفت وقتی به اتاقش رسید پولینا را در آن جا دید و تمام جیبش را روی میز برایش خالی کرد.
بخش پانزدهم :
پولینا به وضع بدی دچار شده بود، مدام هذیان می گفت ؛گاهی آلکسی را در آغوش می گرفت و می گفت آیا هنوز مرا دوست داری؟ و گاهی با او بسیار بد برخورد می کرد. آلکسی از بد حالی پولینا می ترسید. صبح پولینا پنجاه هزار فرانک را از آلکسی خواست ولی پولینا آن را به صورت آلکسی پرتاب کرد و رفت، ده دقیقه بعد آلکسی به دنبال او رفت و همه متوجه ماندن او شده بودند. همه از خانواده ی ژنرال بد می گفتند از این که مادربزرگ آمده بود تا مانع ازدواج ژنرال شود و در اثر سرپیچی اش او را از ارث محروم کند و...
آلکسی نزد مستر آستلی رفت و او نیز برد او را متوجه شده بود و به او گفت: اگر پولینا بمیرد تو بی تقصیر نیستی و حالا که پول دار شدی به پاریس برو و او تأکید کرد که نمی رود. وقتی به همان خانه رفت، مادموزال او را فراخواند به او پیشنهاد داد که با آنها به پاریس برود و روال خرج کردن دویست هزار فلورین آلکسی را برایش شرح داد. آلکسی به اتاقش رفت و گارسون آمد و دستور جا به جایی او را داد او نیز فریاد کشید که تسویه حساب می کند و تا ده دقیقه دیگر آن جا را به مقصد پاریس ترک خواهد کرد.

بخش شانزدهم :
آلکسی با مادموزال به پاریس رفت، مادموزال برای دویست فرانک آلکسی برنامه ریزی کرده بود، آلکسی هزار فرانک را که در ابتدا به مادموزال داد، یک چک یکصدهزار فرانکی را برایش کشید. تصمیم گرفته بود پس از پایان یافتن آن دوبار به قمار برود، در ابتدا بلانش رفتار خوبی را نسبت به آلکسی داشت؛ اما پس از مدتی ژنرال به پاریس آمد و آن ها جشن زناشویی مختصر و بدون تجملی را گرفتند و موقع رفتن مادموزال دوهزار فرانک به آلکسی داد و آلکسی می توانست با این پول و ساعتی که داشت مدتی را به سر ببرد و در انتظار مستر آستلی بود که خبر یافته بود برای کاری به مدت 24 ساعت به پاریس خواهد آمد تا اطلاعاتی را از اوکسب کند و تصمیم گرفت پس از تمام شدن پولش به هامبورگ که پایتخت قمار است برود.
بخش هفدهم:
روزهایی که در پاریس مانده بود، مدتی را با خدمتکاری گذرانده بود و پس از اینکه مقدار زیادی پول در قمار برنده شد به هامبورگ رفت، در آن جا پس از ملاقات مستر آستلی از احوال پولینا جویا شد و متوجه شد او مدتی بیمار بوده و اکنون روزگار را با ارثیه ی مادربزرگش سپری می کند، ژنرال هم مرده بود؛ خواهر و برادرش خارج در حال تحصیل بودند. مستر آستلی ده فلورین به او می دهد  و با او خداحافظی می کند، این مقدار کم را به این خاطر به او می دهد که معتقد است چه کم و چه زیاد به او بدهد در قمار خواهد باخت ،او با پانزده فلورین به قمار می رود و وقتی از آن جا می آید فقط پنج فلورین داشته که از خوردن شام منصرف     می شود و به قمارخانه بر می گردد. با حدود صد و هفتاد فلورین بر می گردد در حالیکه تصمیم داشت از بازی رولت دست بکشد.